![]() |
![]() |
|
|
درست يك روز درست يك روز است كه يكديگر را ترك كرده ايم ولي بي تو لحظه هاآن قدر دير مي گذرند كه ميخواهم فردا.... سالگرد جدايي مان را جشن بگيرم!!!! قلبي داري به وسعت هفت دريا و بي نهايتي آسمان ها. بايد منطقي باشم. حق داري اگر دلت برايم... تنگ نمي شود!!!!!!! خيلي ها معناي اميد را از زمين هاي خاكي ناكجاآباد آموختند. چشم به آسمان ندوز قرار نيست اتفاق هاي بزرگ... هميشه از آنجا شروع شود!!!! میلاد تهرانی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:48 توسط میترا |
|
|
ومن ميبينمش استاده آن سوتر بغل بگشوده من را سوي خود ميخواند اما واي از اين بغض كه در سينه است نگاهم مي كند مي خواندم من در سكوتي سرد ميمانم برايش پاسخي ؟؟؟ هرگز غروري كور فرمان ميدهد خاموش واينك يك سلام و دست مهري تا كه بفشارد دو دست خالي من را ودستانم كه انگشتان تنهاي مرا در خويش ميكاود نگاهش ميدود تا پشت چشمانم دو پلك بستهام راه نگاهش را چه بي رحمانه مي بندد نگاه مهربانش پشت پلك بستهام در ميزند اما نبايد چشم بگشايم كه ميترسم بلرزد قلب من فرمان دهد آغوش بگشايم دوباره باز ميخواند مرا وميخواهد كه پيوندي زنم من اي طناب الفت ديرينه را اكنون درون سينه ام غوغاست دلم ميخواهد آغوش محبت را به رويش باز بگشايم ببخشم تا رها گردم من از دردي كه هر لحظه مرا رنجور ميسازد دلم پر ميكشد تا او دوباره حس تاريكي مرا فرياد مي آرد ولي نه او دلت را سخت آزرده ست چه بايد كرد؟؟؟ خدا مي بخشد اما من نمي بخشم!!!؟؟؟ با كه اين را ميتوانم گفت دلم ميخواست من را او بخواند تا بگويم دوستش دارم بگويم من دعا كردم بيايد بار ديگر تا ببخشد او تا ببخشم من تا شروع ديگري باشد ولي اكنون كه او برگشته ميخواند مرا اينك كلام مهرباني برزبان من نمي آيد دلم ميخواهد او باور كند ديگر برايم نيست اما هست و ميترسم كه از چشمانم اين را بفهمد چشم ميبندم نگاهش باز ميكبد به پشت پلكهايم اما نبايد چشم بگشايم دلم ميخواهد باور كند بغض مرا ديگر و او بايد بفهمد خاطرم را سخت آزرده است و نور روشني در من به نجوا باز ميگويد ولي آخر تو هم اي خوب بد كردي واورا هم تو آزردي نمي دانم ولي حالا كه او بخشيده بايد او بفهمد من نمي بخشم كه من اين هديه را آسان نخواهم داد جدالي در درونم مي كند غوغا ميان اين دو من آيا كدامين من در اين پيكار خواهد برد؟؟؟ چه ميشد من رها مي گشتم از اين كينه جانسوز ومي بخشيدم او را نه خودم را كه بيش از او خودم در رنج خواهم بود كه تلخي نبخشيدن به كام لحظه هام زهر ميريزد و مي ميراند اين اوقات زيبا را.............. واي صد افسوس گذشت يك فرصت ديگر و آن لبخند پر مهرش چه نابشكفته مي خشكد زپشت پرده اشكم كنون رفتنش را باز ميبينم خدايا كاش يك بار ديگر من را بخواند او وآغوش محبت را به رويم باز گشايد سلام و دست و لبخندي تا كه شايد من............. آه از اين بازي تازيباي بي فرجام ميان بودن و نابودن يك فرصت ديگر ببخشم يا نبخشم مساله اين است............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 14:7 توسط میترا |
|
|
غيب هر كس تمام هويت اوست. و از آنجا كه تنهايي جرقه ايست كه از غيب بر دل طبيعت نشسته است تنهايي هر كس آينه هويت اوست. رفتار و كردار هر كس در تنهايي آينه تمام نمايي از قيافه روح اوست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 21:3 توسط میترا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 20:50 توسط میترا |
|
|
ميخواهم از تو بسرايم .از توكه يك قصيده ناب و يك استعاره لطيفي.از تو كه چون يك غزل لبريز از احساسي. ميخواهم ازآسماني ترين نگاه واژه هايم را به چشم هاي تو بدوزم.ميخواهم از آن راز بزرگ كه آتشفشان درد و عشق بود بگويم. تا آنجا كه اين جاده در حرير مهتاب در روياي شبانه اش آفتاب را دوباره باور كند.امشب ميخواهم غزلي بسرايم با قافيه چشم هاي تو اي طعم خوش نعناي كوهي اي آبي تبسم اي سبز تكلم.با ژرفناي شكيبايي تو كه در نگاه دريايي ات موج ميزند پيمان بسته ام. مي دانم در آن سوي نگاهت درختاني ايستاده اند كه هزاران بار سبزتر از درختان بهشتند!!! من همواره با حنجره تو آواز بهار را ميشنوم.تو را بايد در سكوت لحظه ها در فرياد قطره ها يافت.چشمانت پلي ميان عشق و زيبايي است. حرف هايت بوي ياس ميدهد و صلابت صخره را تداعي ميكند. اي سبز ترين خاطره بهار و اي خاطره خيس باران با شتاب كدام نور ميتوان تا انتهاي قلمرو وجود تو رفت. با كدام واژه ميتوان بلنداي آسماني تو را توصيف كرد!!! اي معني ناب بيقراري با كدام حصار ميتوان حدود آرامش تو را اندازه گرفت!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:19 توسط میترا |
|
|
روزي گردنبند صليبي به او هديه دادم. او گفت اين صليب براي چيست؟! من كه تو را دوست ندارم!گفتم:مگرنه اينكه بر سر هر قبري صليبي مي گزارند اين را بگير و روي سينه خود بگزار كه قلب تو گورستان عشق من است!!! *************** زندگي كوتاه تراز ان است كه با كينه و نفرت بگذرد. قلبها گرامي تر از آن هستند كه به سردي بگرايندو بشكنند.پس بيا و دستت را به من بده تا اين دوستي پايان نپذيرد!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:57 توسط میترا |
|
|
يك نفر مياد كه من منتظر ديدنشم يك نفر مياد كه من تشنه بوييدنشم مثل يك معجزه اسمش تو كتابا اومده تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلد خالي سفرمونو پر از شقايق ميكنه واسه موجاي سياه دستا رو قايق ميكنه هميشه غايب من گريه هامو دوست نداره هميشه غايب من زخم هامو مرهم ميذاره نكنه يه وقت نياد صداش به دادم نرسه آيينه ها سياه بشه كور بشه چشم ستاره مثل يك معجزه اسمش تو كتابا اومده تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلد شايد اون هميشه غايب تو باشي تو اگه اومدني نيستي بگو اگه مارو خواستني نيستي بگو.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:39 توسط میترا |
|
|
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي رود گوشه اي و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل مي سرايد كه خود در ميان غزل ها بميرد شب مرگ از بيم آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چو روزي از آغوش دريا بر آيد شبي هم در آغوش دريا بميرد تو درياي من بودي آغوش وا كن كه ميخواهد اين قوي تنها بميرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 8:47 توسط میترا |
|
|
شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست محرمي جز تو هنوزم به چنين دنيا نيست از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت كه در اين وصف زبان دگري گويا نيست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست كه در قولي از آن ما نيست تو چه رازي كه به هرشيوه تو رت مي جويم تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست اين كه پيوست به هر ود كه دريا باشد از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست من نه آنم كه به توصيف خطا بنشينم اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 21:22 توسط میترا |
|
|
من از چشمان خود آموختم رسم محبت را كه هر عضوي به درد آيد به جايش ديده مي گريد!!!
هر كس كه گفت بهر تو مردم دروغ گفت من راست گفتم كه براي تو زنده ام!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 16:48 توسط میترا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 13:4 توسط میترا |
|
|
همه مي پرسند:چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهمه دلكش برگ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها؟ چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري؟ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به آتش سوزنده كه لغزيده به جام نه به اين خلوت خاموش كبوترها من به اين جمله نمي انديشم. نه مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه كوه صحبت چلچله را با صبح نفس پاينده هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را مي شنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب! من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند! اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس جرعه جانم باقي است آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!!! فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 8:29 توسط میترا |
|
|
عجب صبري خدا دارد!!! اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه مي كردم عجب صبري خدا دارد!!! اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي كردم عجب صبري خدا دارد!!! اگر من جاي او بودم كه مي ديدم يكي عريان يكي لرزان يكي پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم............... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 8:24 توسط میترا |
|
|
زن متولد مهر ماه خانه داري و دستپخت وي بي نظير مي باشد.رفتارش با همسرش با مهر و محبت است.از جنجال و دعوا دوري ميكند و پاسخي مستقيم به شما نمي دهد. همسر براي او معني خاصي داردو اورا شريك خود ميداند.شوهر بعد از پدر براي او داراي جايگاه خاصي است. در استفاده از ماديات بي حساب و كتاب عمل ميكند.به روز مبدا فكر نمي كند . پول برايش ابزار زندگي است.فرزندان او مودب و تميز مي باشند.از محبت چيزي كم نداردو بسيار رمانتيك و احساساتي است. اما بهنگام برهم خوردن تعادل بد جوري عصباني ميشود.مادري مهربان و زحمت كش است. حسود و كينه جو نمي باشد.
مرد متولد مهر ماه صداقت و ايثار گري او شما را متحير ميكند.تصميم گيري براي او بسيار كشنده است و وسواس اجراي كار براي او سخت ميكند.ظاهر آرام و لبخند شيرين او هياهوي شيرين درونش را مي پوشاند.احساس مسئوليت تمام عمر با اوست. جنس مخالف براي او بسيار اهميت دارد و ازدواج براي او داراي جايگاه خاصي است.معلومات خوبي دارد و گاهي حاضر جواب است.او موجودي احساساتي و رمانتيك است اما به شرط آنكه اجتماع كوچكي داشته باشد.پدري بسيار پر محبت و عادل و بخشنده است.كه فرزندان را با نظم و آرامش بزرگ ميكند.
مهر:باآرمان ازدواج سمبل: ترازو شعار: من تعادل را برقرار ميكنم. ستاره حاكم: ونوس عنصر وجود: هوا شخصيت: كاردينال فلز وجود: مس درخشان سنگ خوش يمن: الماس و اوپال گل محبوب : رز سفيد رنگ محبوب:بژ و قهوه اي روز مبارك: جمعه قابل توجه خوانندگان محترم:من خودم متولد مهر هستم اما با اين خصوصيات كمي فرق دارم مثلا من به تمامي رنگ ها علاقه دارم و رنگ هاي محبوبم بژ و قهوه اي نيست. احتمالا براي شما خواننده عزيز هم اگر متولد مهر هستيد چنين تفاوت هايي وجو دارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 16:23 توسط میترا |
|
|
چگونه نهال عشق را پرورش دهيم؟؟؟1 )نهال خوش قلبي را برگزينيد. 2)آن را در گلداني از جنس اطمينان بگذاريد. 3)با توجه و افكار خوب آن را آبياري كنيد. 4)گه گاهي قدري احساسات محبت آمبز بر آن بيفزاييد 5)برگ هاي سوء تفاهم را هرس كنيد.
به خودت ايمان داشته باش!!! معيارهاي بزرگي را براي خودت در نظر بگير تو لياقت بهترين ها را داري. براي بدست آوردن آنچه خواهان آن هستي تلاش كن. وهرگز به كمتر از آن قانع نشو. به خودت ايمان داشته باش. مهم نيست چه چيزي را انتخاب كردي در فكرت هميشه پيروز باش. به اين ترتيب هيچ گاه بازنده نيستي. به سرنوشت خودت فكر كن. اگر راه را اشتباه رفتي نگراني به خودت راه نده. چون آنچه مهم است تجربه ايست كه بدست آوردي. تا اوج ابرها پرواز كن و بگذار روياهايت تورا آزاد كنند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 20:1 توسط میترا |
|
|
وقتي آدم پولدار ميشود يا پول آدم را خراب مي كند يا آدم پول را خراب مي كند!! ************** هر وقت از تو خواستم دستم را بگيري بگير نه هر وقت كه فرصت كردي شايد آنوقت من فرصت نكردم دست تو را بگيرم!! ************** بين رويا و واقعيت تنها زمان فاصله است همانطور كه بين آدم تا حيوان تنها انسانيت فاصله است!! ************** اگر فكر ميكني به آساني ميتواني ديگران را گول بزني به همان راحتي هم خودت گول خوردي!! ************* همسري برگزين كه عاشق صحبت كردن با او باشي با گذر عمر متوجه ميشوي كه مهارت سخنوري او همچون ديگر موارد برايت حائز اهميت است!! ************* نكات مثبتي كه در ديگران مي يبيني در تو نيز وجود دارد. زيبايي هاي متفاوتي كه در ديگران مي بيني زيبايي خودت است. انسان ها را دوست داشته باش و بدان دوست داشتني خواهي بود. تلاش كن تا ديگران درك كني و بدان درك خواهي شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:29 توسط میترا |
|
|
شيوانا جعبه اي پر از مواد غذايي و سكه طلا را به خانه زني با چندين بچه قدونيم قد برد. زن وقتي بسته هاي غذا و طلا را ديد شروع كرد به بدگويي از همسرش و گفت:اي كاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردي بودند. شوهر من مرد آهنگري بود كه از روي بي عقلي دست راست ونصف صورتش را در يك حادثه از دست دادومدتي بعد از سوختگي عليل و از كار افتاده و گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتي هنوز مريض و بي حال بود چندين بار در مورد برگشت سركارش با او صحبت كردم اما او مي گفتكه ديگر با اين بدنش چنين كاري از او ساخته نيست و تصميم دارد سراغ كاري ديگر برود. من هم كه ديدم او ديگر به درد ما نمي خورد برادرانم را صدا زدم وباكمك آن ها او را از خانه و اين دهكده بيرون انداختيم تا لااقل خرج اضافي او را تحمل نكنيم.با رفتن او بقيه وقتي فهميدند كه وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز كه شما اين بسته ها را آورديد كه ما به شدت به آن نياز داشتيم.اي كاش همه آدم ها مثل شما اهل معرفت بودند!!! شيوانا تبسمي كرد و گفت: حقيقتش من اين بسته ها را نفرستادم.يك فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اين ها را به شما بدهم و ببينم حالتان خوب است يا نه؟! همين! شيوانا اين حرف را زد و خداحافظي كرد تا برود. در آخرين لحظات ناگهان برگشت و گفت: راستي يادم رفت بگويم كه دست راست و نصف صورت اين فروشنده دوره گرد هم سوخته بود!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 20:21 توسط میترا |
|
|
خدايا! دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لب هاي خود بگذار وزيباترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان مترنم كن! چنان بنواز دلم را كه هرجا نفرتي هست عشق باشم من! هرجا زخمي هست مرهم باشم من! هرجا ترديدي هست ايمان باشم من! هرجا نااميدي هست اميد باشم من! هرجا تاريكي هست روشنايي باشم من! هرجا غمي هست شادماني باشم من! خدايا! توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت وبفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 19:12 توسط میترا |
|
|
وقتي تو بخواهي گلي زيبا بكاري. وقتي تو بخواهي قايقي محكم بسازي. وقتي تو بخواهي با عيادت بيماري بروي. وقتي تو بخواهي گنجشك آسيب ديده اي را مداوا كني. وقتي تو بخواهي سرپرستي كودك يتيمي را به عهده بگيري. وقتي بخواهيبراي اينكه هم نوعت زير باران خيس نشود او را زير چتر خودت پناه دهي. وقتي تو بخواهي براي خوشحالي دختركي خردسال از انتقام گرفتن از پدرش بگذري. وقتي تو بخواهي انسان هاي گريان دوروبرت را از ته دل بخنداني..... معلوم ميشود كه تو براي توانستن منتظر هيچ كس نيستي. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:53 توسط میترا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 18:6 توسط میترا |
|
|
خدا را چنان بندگي كن كه گويا او را مي بيني چرا كه اگر تو او را نمي بيني او تو رامي بيند. ************ بر تخته سياه زندگي احتمالات و فرضيات را چه خوب به من آموختي. گفتي:احتمال اينكه عاشقت بمانم كم است پس فرض كن ..... رابطه اي در كار نبوده است!!! ************ براي زندگي كردن بسيار كم فرصت داريم اما براي روزي كه خواهيم رفت از اين جا تا ابديت. قدر ثانيه هاي اندك زندگي ات را بدان شايد آن دنيا آن گونه كه فكر ميكني نباشد!!! ************ از عشق بياموز آزادي را كه چگونه پايبند هيچ چيز نيست و با نگاه آرامش بخشش نان اميد را ميان تو و ديگران تقسيم مي كند!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 13:46 توسط میترا |
|
|
نجات پسرك با عجله از كنار او گذشت اما چند قدم جلوتر پايش به چيزي گير كرد و به زمين افتاد. تمام خرت و پرت هايش پخش زمين شد. او مكثي كرد و ناخودآگاه نشست و به پسر در جمع كردن وسايلش كمك كرد. هر دو از مدزسه بر مي گشتند و مسيرشان يكي بود.در راه با هم اشنا شدند و گپ زدند. فهميد كه نام پسرك بيل است عاشق بازي هاي كامپيوتري و بيس بال است و اخيرا بهترين دوستش با او قهر كرده. سال ها گذشت و دوستي شان ادامه داشت. روز فارغ التحصيلي دبيرستان بيل به او گفت:روزي كه با هم آشنا شديم يادت هست؟ مي داني چرا آنقدر خرت و پرت همراهم بود؟ان روز كشوي ميزم را خالي كرده بودم تا مزاحم كسي نباشم. با تصميمي كه گرفته بودم ديگر قرار نبودبه مدرسه برگردم.اوضاع خانه بهم ريخته بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس ميكردم بدترين آدم روي زمين هستم. هيچ اميدي برايم باقينمانده بود....وقتي تو كتابهايم را از زمين جمع مي كردي داشتي جانم را نجات مي دادي.... مي داني.... مي خواستم به خانه بروم و خودكشي كنم. جان شالتر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 12:34 توسط میترا |
|
|
بخوان ما را منم پروردگارت خالقت از ذره اي ناچيز صدايم كن مرا آموزگارقادر خود را قلم را علم را من هديه ات كردم بخوان مارا منم معشوق زيبايت منم نزديك تر از تو به تو اينك صدايم كن رها كن غير مارا سوي ما بازآ منم پروردگار پاك بي همتا منم زيبا كه زيبا بنده هايم را دوست ميدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو مي گويد تو را در بيكران دنياي تنهايان رهايت من نخواهم كرد بساط روزي خود را به من بسپار رها كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگي طي كن عزيزا من خدايي خوب ميدانم تو دعوت كن مرا بر خود به اشكي يا خداي ميهمانم كن كه من چشماي اشك آلوده ات را دوست مي دارم طلب كن خالق خود را بجو ما را تو خواهي يافت كه عاشق ميشوي بر ما و عاشق ميشوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم آهسته مي گويم خدايي عالمي دارد قسم بر عاشقان پاك با ايمان قسم بر اسب هاي خسته در ميدان تو در بهترين اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تكيه كن برمن قسم برروز هنگامي كه عالم را بگيرد نور قسم بر اختران روشن اما دور رهايت من نخواهم كرد بخوان ما را كه مي گويد كه تو خواندن نميداني؟ تو بگشا لب تو غير از ما خداي ديگري داري؟ رها كن غير ما را آشتي كن با خداي خود تو غير از ما چه مي جويي؟ تو با هر كس به جز ما چه مي گويي؟ و تو بي من چه داري؟ هيچ! بگو با من چه كم داري عزيزم؟ هيچ! هزاران كهكشان و كوه و دريا را و خورشيد و گياه و نور و هستي را براي جلوه خود آفريدم من ولي وقتي تو را آفريدم بر خودم احسنت مي گفتم تويي زيباتر از خورشيد زيبايم تويي والا ترين مهمان دنيايم كه دنيا بي تو چيز چون تو را كم داشت تو اي محبوب ترين مهمان دنيايم نمي خواني چرا ما را؟؟ مگر آيا كسي با خدايش هم قهر مي گردد؟ هزاران توبه ات را گر چه بشكستي ببينم من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختي ات خواندي مرا اما به روزشاديت يك لحظه هم يادم نمي كردي به رويت بنده من هيچ آوردم؟؟ كه مي ترساندت ازمن؟ رها كن آن خداي دورآن نامهربان معبود آن مخلوق خود را اين منم پروردگار مهربانت خالقت اينك صدايم كن مرا با قطره اشكي به پيش آور دو دست خالي خود را با زبان بسته ات كاري ندارم ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم غريب اين زمين خاكيم آيا عزيزم حاجتي داري؟؟ تو اي از ما كنون بر گشته اي اما كلام آشتي را تو نمي داني؟ ببينم چشم هاي خيست آيا گفته اي دارند؟ بخوان مارا بگردان قبله ات را سوي ما اينك وضويي كن خجالت ميكشي از من بگو جز من كس ديگري نمي فهمد به نجوايي صدايم كن بدان آغوش من باز است براي درك آغوشم شروع كن يك قدم با تو تمام گام هاي مانده اش با من كيوان شاهبداغي |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:5 توسط میترا |
|
|
خدايا من تورا در خلوت شبهاي عشاق مي جويم. در سكوت دلنشين نيمه شبكه همه موجودات عالم در خوابند تو را در ترنم باران بهاري كه دلنشين ترين نغمه حيات است مي بينم. تو را در آوارگي و سر گرداني پرندگان عاشق شهرمان مي جويم. تو را در ابهت كوهستان هاي سر به فلك كشيده كه دره هاي ژرف را در خود جا داده اند مي جويم. و يا در قطره شبنم نشسته بر برگ گلي و يا قطره اي كه از شاخه اي باران زده مي چكد مي جويم. در فروغ روشن يك شمع كه تاريكي را پايان مي بخشد و يا در روشنايي خيره كننده خورشيد. تو را در دستان كوچك يك نوزاد كه سينه مادري را مي جويد و يا در گام هاي بسته يك پدر كه خسته اما تميدوار بر مي گردد مي جويم. من تو را در سوسوي ستارگان دور دست كه آسمان شب را به زيبايي مي كشانند مي جويم. تو را در رويش يك جوانه در موج درياهاي خروشان در تپيدن يك قلب عاشق و در صداي يك نفس در آخرين لحظات به اميد ماندن مي تازد مي جويم. خدايا من تو را در سينه اي كه به ظلم دريده مي شود و به خون ميتپد ويا در اولين دم نوزادي كه ندگي اش را با شور مي اغازد مي جويم. من تورا در سخت ترين سنگهاي روي زمين در لطيف ترين غنچه بهاري در صداي گريه مادران پسر از دست داده و يا در صداي هلهله و سرور كودكان فارغ بال كه به دنبال كاروان عروسي مي دوند مي جويم. خدايا من تورا در همه اي ها مي جويم و مي يابم. تو در تمام ذرات وجودم جريان داري و با مني هر لحظه و هر كجا دستم گير...... بر گرفته ازمجله موفقيت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 13:44 توسط میترا |
|
|
من از تماميت ارضي يك عشق سخن مي گفتم بر فراز ويرانه هاي قلبم ويرانه هاي ناشي از تهاجم ناگهاني چشمانت! و چه كودكانه دروغ مي گفتم كه شهر در امن و امان است!!!!
بيا لبخند بزنيم بدون انتظار پاسخي از دنيا و بدان روزي آنقدر شرمنده مي شود كه به جاي پاسخ لبخند به تمام سازهايمان مي رقصد باور كن!!!!
اگر به آينه بنگري براي افتخار كردن چيزهايي زيباتر ازغم هايت خواهي يافت دوست من!!!!
آن گاه كه دوازدهمين زنگ نيمه شب نواخته مي شود در انتظار پايان شادي هايت نباش و بدان هيچ دري به روي تو بسته نخواهد شد. زيرا در اين قصه... خداوند فرشته مهربان توست!!!! برگرفته از مجله موفقيت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 21:17 توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
برگهای پاییزی فقط جواد کاظمیان |
|
RSS
|